سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

89/4/29
7:42 عصر

'فاصله ها' را نمی بینم!

بدست اسماعیل معنوی در دسته فاصله ها


دمای هوا به بالای پنجاه درجه رسیده است/امروز دقیقا دوسال و سه ماه و سه
روز از ورودم به عرصه وبلاگ نویسی می گذرد/شهرام امیری هم آزاد شد/ آزادش
کردند/غروب است و دل …/بازار تعطیل نیست!/تنها عده ای بازاری سرکار نیامده
اند و درعوض برخی جوانترها کاسبی شان رونق می گیرد/سایتم راه اندازی
شد/لوگو را عوض میکنم/عکس دلم را عوض می کنم/اصلا دلم را عوض میکنم/اصلا
خودم را عوض میکنم/هیچ وقت “فاصله ها” را نمی بینم/آنسوی “فاصله ها” هدفی
هست که همه نگاهم را ربوده است/وحواسم را/ودلم را/وخودم را/ بابچه ها رفته
بودیم گلزار/مزارسردار هور را با حصیر تزئین کرده بودند/همانندهور شده
بود/کاش ما هم هوری می شدیم/کاش تنها بدنبال حوری نبودیم!

89/4/14
5:27 عصر

وقتی همه بازیگران باحجاب می شوند!

بدست اسماعیل معنوی در دسته

اسماعیل معنوی-در دیدار هنرمندان عرصه سینما و تلویزیون با امام خامنه ای نکته ای وجود داشت که باعث جلب توجه بسیاری از مردم خصوصا جوانان شده است.بازیگرانی که بعضا به دروازه ورود مدهای غربی و مبتذل به بدنه اجتماع تبدیل شده اند، به یکباره در دیدار با رهبر معظم انقلاب با حجابی مناسب و بعضا با حجابی بسیار خوب و در حد طلاب علوم دینی حاضر شدند. در این میان توجه به چند نکته ضروری به نظر می رسد، موضع بازیگران در مورد حجاب از دوحالت خارج نیست:

 

 1- بازیگران محترم حجاب را خوب می دانند و آن را برای آسایش جامعه حریم ایمن فرض می کنند  اگر حجاب خوب است - که امیدواریم همه این نظر را داشته باشند - پس چرا در جامعه اینگونه حاضر می شوند؟!

2-  نسبت به آن موضع منفی داشته و حجاب را نوعی محدودیت قلمداد می کنند.اگر حجاب بد است ، پس چرا بازیگران در دیدار رهبر عزیزمان با حجاب کامل حاضر شدند؟

 ممکن است این ادعا مطرح شود که هنرمندان بدلیل حرمتی که برای رهبری قائل بوده اند درحضور ایشان حجاب را رعایت کرده اند، این کار فی نفسه خوب است اما هنوز جای سوال باقیست مگر نه اینکه همیشه ما در محضر امام زمان هستیم؟ و یا اصلا مگر نه اینکه عالم محضر خداست؟! پس چگونه ما شان و حرمت امام زمان و حتی خدا را رعایت نمی کنیم؟!

گذشته از دو فرضیه فوق نگارنده امیدوار است همه بازیگران با هر نوع نگاهی که در گذشته به مقوله حجاب داشته اند، به برکت نفس مسیحایی امام خامنه ای تصمیم بر این گرفته باشند که زین پس حجاب اسلامی را که بیش از همه به عزت خودشان می افزاید رعایت کنند تا اینکه مانکنی باشند برای بیراه کردن جوانان مملکت شیعی ایران.امیدواریم.

پاورقی:

1- در متن فوق منظور برخی بازیگران هستند که متاسفانه جمعیت کمی هم ندارند و حساب هنرمندان متعهدسینما از اینان جداست.

2- حجاب تنها مختص به خانم ها نیست و همین موارد شامل حال آقایان هم می شود.

بازتاب ها: وب سایت خبری تحلیلی استقامت http://www.esteghamat.ir/

پایگاه وبلاگنویسان ارزشی www.pw-arzeshi.com/


89/3/27
11:50 عصر

تاریکی/ترس/خدا/آرزو...

بدست اسماعیل معنوی در دسته


قبر

دنیایی که اینجا آخر آن است چقدر حقیر است. و جهانی که اینجا سراغاز آن است
چقدر ترس ناک ...

89/3/27
11:21 عصر

امشب همه یک آرزو کنیم!

بدست اسماعیل معنوی در دسته

داشتم فکر می کردم برای امشب که شب قشنگ ارزوهاست چه مطلبی بنویسم/ صدای مسیج آمد...( زیر علم غریبه رویت نشدیم*با حضرت دوست بی محبت نشدیم*درسال غبار فتنه یارب شکرت*شرمنده درگاه ولایت نشدیم) . وقتی آرشیو وبلاگم را چک میکنم خدا رو شکر میکنم که طی سالی که گذشت -و چه نیکو نامش را سال هزار و سیصد فتنه گذاشتند- حرفی نزدم و ننوشتم که ومجبور باشم آن را از آرشیوم حذف کنم و این در شرایطی که بسیاری از آنانی که خود را ستون انقلاب و استوانه انقلاب می دانستند برای من نسل سومی که در حد یک مکعب مربع هم دیده نمی شدم،یعنی یک افتخار، شکرت ای خدای مهربان.

اما آرزوی امشب چه ربطی به این حرفها داشت...؟ سال گذشته من در شب لیله الرغائب همین آرزو را از خدا طلب کردم و گمان میکنم که تا حد زیادی مستجاب شد. امشب خیلی فکر کردم که چه بخواهم اما دیدم باز هم برای بصیرت و کیاست باید آرزو کرد. پس بسم الله...

 

ارزو

89/3/25
12:4 صبح

امشب امام زمان در وبلاگ من آنلاین بود!

بدست اسماعیل معنوی در دسته مهدی

وقتی روزنامه،  کار میکردم همیشه به بچه ها میگفتم جوری بنویسید که انگار قرار است یک نسخه از نشریه را خود امام زمان(جان عالم به فدایش باد) شخصا ورق بزند. وقتی با این نوع نگاه، کار می کردیم حال و هوای عجیبی بود. خاطرم هست گاهی برای اینکه یک کلمه تهمت به کسی نزنیم ساعتها روی جمله بندی ها دقت می کردم. باور کنید هیچ مناسبتی نداشت که امروز این حرفها را بزنم اما نمی دانم چرا یکدفعه یاد امام مهربانی ها افتادم. با خودم فکر میکنم ای کاش بجای این همه آدم های جور واجور که از این وبلاگ دیدن می کنن فقط و فقط روزانه تو از کوچه ما عبور می کردی و آمارگیرم به عشق تو تنها عدد 1 را نشان م داد. این یک برای من از هزاران بازدید دیگران با ارزشتر بود، پا را فراتر می گزارم ای کاش در قلبم فقط برای یکشب بعنوان میهمان آنلاین می شدی.
ای مولای خوبی ها امام عشق ارباب پاکدامن ها من گاهی ، گاهی که نه بیشتر اوقات تو را فراموش میکنم. راستش فراموشکار شده ام مدتیست اصلا از ذهنم دور شده ای ... وای خدای من حتی مرور این کلمات هم برای شکستم بغضم کافی بود.
امشب هیچ مناسبتی برای تو نیست و من هم اصلا قرار نبود متنی بنویسم اما شاید مانند آن قلم هایی که از خدا دستور می گرفتند این کی بورد هم از عرش الهی فرمان می گیرد و من امشب میزبان فرزند زهرا شده ام باور کنید دارم احساس میکنم الان امام مهدی در وبلاگم آنلاین است. آقاجان به مادرت سوگند تا به چیزی اعتقاد نداشته باشم نمی نویسم.حالا که دارم آرشیوم را مرور میکنم می بینم که ازهمه نوشته ام جز تو! شاید چون تاکنون درکت نکرده بودم! من ظرفی ناچیز و قلبی کهنه د ارم که هر روز با گناهانم چربش می کنم و البته که برای آب زلالی چون تو مامن مناسبی نیست. من امشب سخن دیگری با تو ندارم، خودت این اشکها را بگیر اینها با تو درد دل ها دارند... اصلا نوشته ام را ویرایش هم نمی کنم هر چه بادا باد. ولی بدان که خیلی دوستت دارم.همین.

ا

89/1/14
2:34 صبح

13 به در نبود! اندام به در بود!

بدست اسماعیل معنوی در دسته سیزده به در

به در کردن یا همان بدر کردن در گویش لری و بختیاری به معنای خارج کردن است، ریشه کلمه سیزده به در هم از همین جهت است/ امروز مردم ایران 13 خود را می بایست طبق یک سنت قدیمی به در کنند یعنی از خانه خارج شده و به دامان طبیعت بروند، آخر شب است و حالم گرفته و حال و حوصله استدلال کردن را ندارم اما همین قدر بدانید که در هیچ کجای این سنت نیامده است که در این روز باید بی خیال دین و خدا و پیغمبر شد! هیچ کجای این سنت نیامده است که باید بدون حجاب در خیابان رقصید، باور کنید در این ایین نیامده است که در روز 13 به در محرم و نامحرم ملغی می شود، اصلا بی خیال دین، هیچ کجای این سنت بر بی غیرتی مردان در این روز هم تاکید نکرده است باور کنید!

این جا بهشت زهرای اهواز... کم کم غروب سیزده به در هم فرا می رسد! اگر فرزندش برای حفظ دینی که اکنون به ما سپرده شده راهی جبهه ها نمی شد او هم امروز سیزده را 2نفری به در می کرد! هنوز هم دارد به ان دختر نگاه می کند همانی که بجای 13 اندامش را به در کرده است.همین.


88/12/20
9:41 عصر

وقتی که شانه ات را لمس کردم!

بدست اسماعیل معنوی در دسته

وقتی شانه ات به شانه ام می خورد بجز حسی که شیطان تحریکش می کرد، احساس دیگری هم داشتم. اگرچه تو به ظاهردختری بی بندوبار بودی اما با انتقال این حس به من بزرگترین معلم زندگیم شدی.

مردم حال و هوای شب عید دارند. همه سعی می کنند خود  را نو کنند.

با همه مشغله هایم بدم نمی آید به بهانه ای به بازار سری بزنم، شال و کلاه کردم و براه افتادم-شال که نه، ولی از آنجایی که کچل کرده ام کلاه الزامی است!- شلوغی خیابان به حدی است که با اولین نگاه به پیاده رو ها کنسرو ماهی را تجسم می کنی-البته از نوع مختلطش!- آدم های جورواجوری که هرکدام در پی گمشده ای راهی سرای شیطان یا همان بازار شده اند. کنترل چشم سخت است وقتی لذت شیرین و بی نظیر شفع و وتر را نچشیده باشی.یک نقطه شلوغ نظرم را جلب کرد نزدیک شدم، وانت آبی رنگی که مرغ دولتی کیلویی 2500تومان توزیع می کرد مردم با چه اشتیاقی خود را به وانت می رساندند... .برخی هم لباس های مختلف را امتحان می کنند.اینجا بازار است بازار! . مرتیکه از این ته ریش ما هم خجالت نمی کشد، همان پسرجوانی را می گویم که شلوار خاکی رنگی پوشیده بود وقتی از کنارش می گذشتم خیلی راحت داخل گوشم گفت: عکس،سی دی،پاسور عکس،سی دی،پاسور عکس،سی دی،پاسور!

از آن بدتر ساندویچ فروشی بود که بیش از اینکه به سوسیس و کالباسش نگاه کند از شیشه جلوی فر عابرین پیاده را ورانداز می کرد _البته برخی عابرین خاص!

مردم را همچو دریایی می دیدم که هم ماهی های زیبا دارد و هم خرچنگ های زشت. با دنیایی از غرور و خودستایی و همچون تافته ای جدابافته که گویا خدا شخصا عدم خطایش را تضمین کرده، قدم می زدم و از رفتارهای زشت دیگران ایراد می گرفتم. به نظرم برخی افراد خیلی سست عنصر بودند که به این راحتی.... و ناگهان  شانه ام، شانه ای را لمس کرد...! البته بهتر است بگویم شانه ای، شانه ام را لمس کرد . نمی دانم شاید نتوان نام این حس را شهوت گذاشت اما هرچه بود رنگ و بوی خوبی نداشت من که تا همین چندلحظه پیش از دیگران ایرادات بنی اسرائیلی می گرفتم حالا در مخمصه ای گرفتار شده بودم که درآمدن از آن فقط با لطف خداممکن بود. وقتی که دلم نمی خواست شانه اش از شانه ام جدا شود همان دختر به ظاهر بی بندوبار را می گویم هرچند با لطف خدا گذاشتم و گذشتم اما تازه فهمیدم حکایت من حکایت ان مردی بود که از خدا می خواست به او چشم بصیرت دهد و وقتی خداوند حاجتش را برآورد و به او قدرت نگاه کردن به چهره برزخی مردم را داد وحشت زده شد و مدام به همه اشاره می کرد که مثلا تو سگ هستی یا تو گرگ هستی و... وقتی در بازار مسیرش آرایشگاهی خورد با تعجب دید که آرایشگر قیافه انسان دارد ماجرا را با او درمیان گذاشت و آرایشگر به او گفت بیا جلوی آینه چهره خودت را ببین ، او یک الاغ دراز گوش بیش ندید!

;jk

88/11/13
9:41 عصر

دکتری یا طلبگی ؟!

بدست اسماعیل معنوی در دسته

دکتری یا طلبگی، کدامیک؟!

چه دعواهایی که بر سر این مدرک دکتری در این دنیا رخ نداده است. البته یک روزگاری کلاس افراد به خط موبایلشان بود(0911) بعد روزگار گذشت و کیف اداری منشاء کلاس و افتخار شد و مدتیست که مدرک دکتری ملاک درجه روشنفکری و توسعه مرزهای اندیشه هاست!

چه رئیس جمهورهایی که در این کشور دکترای افتخاری نگرفته اند و چه سردارهایی که با شنیدن صدای دکتر قند دلشان آب نشده و "دکتر" را جایگزین "سردار" که همانا یادآور دوران بی نظیر مردان روح اللهی است نکرده اند.

اما در این وادی که هرکس بدنبال "دکتربودن" است من مردی را می شناسم که "طلبگی" را بر "دکتری" ترجیح می دهد. سخن کوتاه کنم وقتی از خبر بیست شنیدم که رهبر عزیزمان پیشنهاد مدرک دکترای افتخاری دانشگاه تهران را رد کرده بازهم خدا را شکر کردم که چنین رهبری داریم. 

dr

88/11/13
9:32 عصر

مسافری در حال سقوط...

بدست اسماعیل معنوی در دسته

چندی پیش که برای انجام برخی امور راهی تهران بودم، هواپیمای فرسوده ای نصیبم شد که وضعیت مناسبی نداشت. دربین راه هواپیما برای دقایقی تکانهای شدیدی خورد و من واقعا احساس کردم که درحال سقوط هستیم . بازهم مثل همیشه بهترین همدمم دفترچه جیبی ام بود که خطوط زیر را در آن مکتوب کردم؛ حالا که می خوانمشان برای خودم خیلی جالب است شاید شما هم نظری داشته باشید، چه کسی می داند؟! 

الان که در حال نوشتن این کلمات هستم لحظاتی از آن تکان های شدید هواپیما می گذرد و من گمان می کردم درحال سقوط کردن هستیم... دنیا با تمام زیبایی هایش چقدر زود تمام می شود... کاش می شد همین احساس نزدیکی مرگ را تا آخر عمر در خودم حفظ می کردم، "تمام مسئله همین است" .

اگر اینگونه می شدم تا بدانجا می رسیدم که "یک قدمی خداست".

و اینجا در ارتفاع پنج هزار پایی با سرعت حدود نهصد کیلومتر در ساعت چقدر خوب می توان حس کرد"لایمکن الفرار من حکومتک".

به هیچ دلیل و سندی برای اثبات وجودش نیاز ندارم، خدا همان کسی است که موقع تکان های شدید هواپیما من "اسماعیل معنوی" به او فکر می کردم.همین.

5/7/88 برفراز آسمان،نزدیک خدا...


88/10/20
7:21 عصر

اوج لذت لس آنجلسی ها ...!

بدست اسماعیل معنوی در دسته لس آنجلس

همیشه با خودم فکر می کردم حتی در بهترین حالت و خوشبینانه ترین دید  هم نوع نگاه ما به کشورهای خارجی خصوصا آمریکا حداقل کمی غیر واقعی باشد. همه جوانب را فاکتور میگرم و می روم سر اصل موضوع.

  فکرش را هم نمی کردم در شرایطی که می توان در کوچکترین رستوران های لس آنجلس هم هر  ف ح ش ا  یی را انجام داد و در سواحل هر گناهی کرد جوانانی پیدا شوند که برای بازدید و به تعبیری زیارت به ابران بیایند! اینها ستونهای کیهان نیست که می خوانید من با این 30جوانی که از لس آنجلس برای بازدید از ایران و زیارت مشهد مقدس و کربلا به ایران و سپس عراق سفر کردند به نوعی همراه بودم و دغدغه هایشان را حس کردم/گفتنی هایش بماند چون می دانم همین الان هم احتمالا سیا وبلاگم را چک می کند اما فقط بدانید که مسئول گروه می گفت ( در طول سفر بهترین لحظات همان زمانی بود که به معراج شهدای اهواز رفتیم و چهار شهید تازه تفحص شده را زیارت کردیم)...!   و ما کجاییم ، کنون؟؟؟


   1   2   3      >